مرغ باغ ملکوتم

نویسنده رضا سپه وندی
دسته بندی ها : بزرگان, دست نوشت
برچسب ها : , ,
دیدگاه ها : 4 دیدگاه
تاریخ : سپتامبر 12, 2012

یکی از روزهای شهریور با یکی از اشعار مولانا و صدای سراج

اهل موسیقی سنتی نبودم ولی گاهی اوقات بعضی از آهنگ ها و تصنیف ها باعث آرامشم می شوند ، به خصوص این روز شهریوری !

روزی که دوباره خطا کردم ! بعضی اوقات با اینکه شکر لحظه را میکنم که بالاخره کارم به سرانجام رسیده است با یک غرور کاذب باعث خرابی ساخته خود می شوم !

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگردیا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
می وصلم بچشان تا در زندان ابدیک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

 

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

مولانا

تبلیغات
4 دیدگاه
  1. salman می‌گه:

    قشنگ بود

  2. saeed512 می‌گه:

    مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
    باید به فکر رفتن باشیم
    داش رضا….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

خوش آمدید , امروز چهار شنبه , آوریل 16, 2014